X
تبلیغات
داستانهای یک زن و شوهر

داستانهای یک زن و شوهر

داستانهای ما 2 تا

 

   

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... 

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. 

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... 

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. 

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... 

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی : 

عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم '' 

را  با   '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ،

خيال ميکنم  آنچه  بايد باشم  هستم،

در حاليکه  آنچه  هستم نبايد باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 18:0  توسط مصطفی و فاطمه  | 

503

یک داستان داغ داغ از من(فاطمه) زودتر بخونینش تا بیات نشده

به نام خدا

503

دو لیوان چای می ریزم تا با هم بخوریم، می نشینم کنارش روی کاناپه ی قدیمی یمان ، ریموت را بر می دارد و کانال ها از پی هم می روند بدون اینکه بتوان تصویرشان را دید یا حتی صدایشان را شنید.

–        می خوام دوباره شروع کنم ، ببین ... دفترم را به طرفش دراز می کنم 

–        نگاه کن ، یادته بهناز چایی ریخت روش ؟ داشتم بابک رو عوض می کردم که بهناز استکان  رو، روش دمر کرد ، ببین جلد ش زرد شده یه سری از نوشته هام هم ...    سرش را می خاراند و روی شبکه ای متوقف می شود 

–        عجب فیلمیه ، یه مشت تخمه نداری بشکنیم؟

–          بزن شبکه ی  مدل لباس می خوام یه مدل خوب بدم واسه عروسی بابک برام بدوزن نمی خوام فامیلا ی عروس فکر کنن مادر دوماد پیره...  توی چشم هایش نوری جان می گیرد و خط لبخند پهن می شود تا کنار گوش هایش

–       فک کردی لباس جونارو بپوشی جوون می شی ؟

–        نه اینکه تو جوون موندی؟    لبخندش پهن تر می شود

–       مهم اینه که کی هنوز خاطر خواه  داره  خانم .

لیوانم را بر می دارم ومی نشینم پشت میزم توی کتابخانه امان ،من چایم را با کتاب هایم می خورم و او با تلوزیون.

همه ی این کتاب ها را با هم خریدیم هر ماه برایشان پولی کنار می گذاشتیم. البته حالا نصف قفسه ها پر شده از کتاب های بابکم. همه درباره ربات و ربوتیک و از این قبیل کتاب هاست . چایم را سر می کشم .  لکه ی چای روی دفترم دهن کجی می کند باید تایپشان کنم، یا اینکه جای دیگری  پاکنویسشان کنم. بابکم که برود وقتم بیشتر می شود، همین روز هاست که بچه ی بهناز هم متولد شود . طفی بچه ی او هم مثل خودش وقت نشناس از آب درآمد درست حالا که آرایشگاهش رونقی گرفته این بچه هم قوز بالای قوز  شده ، حتی یکبار طفلکم خواست سقطش کند شوهرش نگذاشت خودم هم زیاد موافق نبودم  کلی گریه می کرد درست مثل خودم وقتی بهناز را حامله بودم . تولد بهنازو  بابک،  من را زن خانه کرد.  زن خانه...؟ 

دلم هوای نوشتن می کند برای همین دفترم را پیدا کردم باید برنامه ریزی کنم تا هم به کار هایم برسم و هم دوباره شروع کنم .

-         مامان ... مامی ... .. کجایی ؟ لباسام بوی گه گرفتن بشورشون .

صدای بابکم دلشوره به جانم  می اندازد . باید نهار درست کنم و آشپز خانه را تمیز

-         خانمم نهار میاد اینجا دمت گرم یه چیز آبرومندانه درست کن.

پیاز ها توی ماهی تابه تفت می خورند و از قابله بخار بلند می شود مثل تنم که حس می کنم بخار کرده و حس دم کردگی به من دست می دهد انگار توی حمام باشم ، برنج را آبکش می کنم .مور مورم شده  شاید دارم سرما می خورم یا که نه شاید از آبی باشد که کف آشپز خانه ریخته ام ، باید زیر کابینت ها را هم تمیز کنم . آب سرد می ریزد روی کاهو هایی که خرد کرده ام ، انگاری یک چیزی توی استخوان هایم یخ میزند مثل هویجی که از فریزر آورده ام  بیرون  همراه هویج نوک انگشتم را هم رنده می کنم خون می ریزد روی رنده و هویج سرخ می شود ،دو ماهی میشود هیچ خونی ندیده ام به چیز بی مصرفی تبدیل می شوم  تا بهانه ای باشد برای ازدواج مجددش مثل این هویج های رنده شده ای که باید دور بریزمشان و هویج تازه ای بردارم.

سفره را پهن می کنم بهناز دستش را روی شکمش گذاشته با تلفن حرف می زند خانم بابک هم توی کتاب خانه بین کتاب ها می لولد آن سه تا هم مثل همیشه پای تلوزیون اخبار می بینند و درباره ی مسائل بی اهمیت مهمشان حرف می زنند،باید یک میز غذا خوری بزرگ تر بگیریم وقتی منشینم  زانو هایم تیر می کشند

-         بچه ها ...! بیاین پای سفره

بشقاب ها خالی می شوند و شکمشان پر

 -   دست شما درد نکنه 

-         دست درست مامان ولی کاش پیازاشو ریز تر می کردی .

-         ممنون مادر خیلی خوش مزه بود

-          یه چایی واسمون بریز، راستی دست درد نکنه خانم، ولی اوایل بهتر بودی

شکم گنده اش را جمع می کند و می برد-  اگه من اویل بهتر بودم تو از اولش هم خوب نبودی ، این حرف را با آخرین لقمه ام می خورم و درد توی معده ام می پیچد  - بهناز تو که چیزی نخوردی؟

دوباره گوشی اش را بر می دارد می رود وردست پدرش شاید صدایم را نشنید سفره را پاک می کنم .وقتی بلند می شوم  پایم سر شده می کشمش تا به سینک برسم دلم درد می کند مثل روز هایی شده ام که  اولین خون را توی لباس زیرم دیدم سینه هایم هم درد می کند درست مثل آنوقت ها با این تفاوت که شاید دیگر هیچ خونی نبینم نمی دانم

-         پس این چایی چی شد ؟

آخرین قاشق را آب می زنم  و چای می ریزم توی شش تا لیوان،   بهناز و شوهرش مجله ای را ورق می زنند  پدرشان فرو رفته توی تلوزیون چایشان را جلویشان می گذارم همه که رفتند می نشینم می نویس سوِژ ی زن خانه داریست که تصمیم می گیرد زندگی اش را عوض کند  در می زنم دست بابک بیرون می آید سینی را می گیرد و بعد صدای ریز خنده ی زنش یا شاید جیغ کشید انگار . می روم میوه بیاورم

-         می گم اوایل بهتر بودی اینکه سرده ،خیلی اذیت می کنی ما رو تازگی ها ،عوضش کن

-         اگه از تلوزیون بیای بیرون به موقع می خوریش . بابک توی قاب در ظاهر می شود  -  مامان، این چاییه که یخ  بود !

دوباره چای میریزم  و می نشینم ، - اوه اوه سوختم با آتیش پختیش ؟  دلم می خواهد یک چماغ بردارم دو تا خودم را بزنم یکی او را تا دلم خنک  شود . روز به روز هم کلفت تر می شود باید برایش پلیور  تازه ای ببافم ، مجله ای بین بچه ها دست به دست می شود – اون چیه ؟ - هیچی  درباره ی جدید ترین ربات های دنیاست  ببین این یکی همه کار ها ی خونه رو انجام می ده ، اینم از بچه ها مراقبت می کنه این یکی هم ...

-         فک کن مامان یه رباط داشته باشی که از بچت مراقبت کنه

-         آره یا از دانشگاه بیای ببینی غذا آماده ست و خونه تمیزه . شوهر بهناز برای اینکه چیزی گفته باشد – تصورشو کنین رباط بیاد شبیه اون کسی که دوسش داری.  بابک توی حرفش می پرد

-         آره مثلن شبیه مامان

-         چرا شبیه من ؟

-         خب شبیه اون کسی که دوسش داریم دیگه  ، - شما کلفت می خواین  ، چرا باید شبیه من باشه ؟

همیشه همین طور شروع می شود به هم چشمک می زنند و شروع می کنند به دست انداختن من – فک کنین مامان ربات باشه  تنظیمش کنیم تا شب، باید براش شماره بذاریم . دخترم ریز می خندد – آره مثلن شماره شناسنامه ی مامان 503  - بسه دیگه چرا منو تنظیم کنین  . سنگی توی گلویم گیر کرده انگار  - بهتره برا خودتون شماره بذارید

چشم های بابک می خندد – نه مامی واسه هر خونه ای یه ربات بسه ... خب 503 واسم یه لیوان آب بیار

اتاق می خندد و من تکه سنگ توی حلق را می بلعم

تا نیمه ی داستانم را نوشته ام نمی دانم چه طور تمامش کنم از همه مهمتر کلی کار دارم گذشته از این مچ دستم بد جوری درد می کند . شام را درست می کنم.  باید بروم اتاق بچه ی بهناز را آماده کنم – 503 ....503 لباسام رو اتو کردی اصلن شستیشون؟  - زنش به دستش می زند – اینجوری نگو بابک مادر ناراحت می شن – نه بابا می دونه شوخیه ٰناراحت می شی 503 ؟ نباید بغض کن باید لبخند بزنم تا کشش ندهد وگرنه نقطه ضعفی می شود برایش – آ...خندید ببین  می گم با جنبه اس ... گاهی دلم می خواد همان چماغ را بردارم و بابک را هم بزنم اما بابکم شوخ طبع است ، زانو هایم صدا میدهند خانه ی بهناز هم که تا دم در خانه خدا پله دارد ،زنگ را فشار می دهم صورت بهناز از در بیرون می اید  اومدی 503 . دلم می لرزد بهناز هم روزی مادر می شود  او هم .. ؟حس می کنم کمی پلکم خیس شده  بهناز در را باز می گذارد – بیا تو  می رود به طرف اتاق بچه اش نم چشمم را می گیرم خیره می شوم به چشم هایش –  اِ،ناراحت شدی ؟بچه نشی ها شوخیه .

فکر نکنم ت ایک سالگی بچه ی بهناز بتوانم بنویسم از وقتی  بابک عروسی کرده کار هایم بیشتر شده بچه  ی بهناز یک بند عَر می زند درست مثل خودش .تازه تمیزش کرده ام شیرش را هم داده ام اما باز عر می زند . بغلش می گیرم غذا را ،هم می زنم . زن بابک هم امتحان دارد خانه ی ما راحت نیست باید بروم برای او هم غذا بپزم ، بچه بهناز توی کالسکه اش خوابیده زنگ می زنم صدای بابک را می شنم  - 503 اومدی؟ دیر کردی؟ - از خونه واستون غذا درست کردم . دماغش را پر از بوی غذا می کند . بچه ی بهناز را روی تختشان خوابانده ام – لباسا توی سبد رخت چرکاست دمت گرم اتوشون هم بکن وقتی شستیشون .  تلفن زنگ میزند  - صدای پدرشان را می شنوم 503 هنوز اونجایی ؟ ببین آبجیم مریضه مهمون داره برو کمکش .  صدای دلم را می شنوم همه ی تنم تبخیر می شود لباس ها توی لباسشویی می چرخند می نشینم کف آشپزخانه آب ریخته ام خیس می شوم  انگاری که زنگ می زنم ،می پوسم انگشت هایم صدا می دهند ، تخت را مرتب می کنم جارو می کشم طبق برنامه ی امروز زن بابک امشب مهمان دارد باید برای مهمانی همه چیز را آماده کنم ، بعد برنامه ی جدید را انجام دهم  ،  صدای بچه را می شنوم در اتاق بزرگ شده صدا از آنجاست خم می شوم بغلش می گیرم لولای کمرم به سختی تا می شود شاید بشکند  .

-         503 یه چایی دیگه هم بیار

-         بابک یادت نره روغن کاریش کنی

-         آره امروز صدای لولاهاش نمی ذاشت بچمو بخوابونه

-         باشه  کلن باید سرویسش کنم

-         503 بیا پاهامو ماساژ بده به عمر کار کردم دادم خوردین حداقل وظیفتو خوب انجام بده

-         برام آب...

-         503 لامپ و خاموش کن می خوام بخوابم

می ایستم کنار قفسه ی کتاب ها  کم کم شارژم  تمام می شود دست هایم بی حرکت شده کاش شارژرم بسوزد ،یادم باشد به بابک بگویم سرویسم کند  . به کتاب ها خیره می شود دفتری با جلد آبی روی کتاب هاست که رویش چای ریخته حافظه و برنامه هایم را چک  می کنم نه .. جایی ندیدمش.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:50  توسط مصطفی و فاطمه  | 

ببخشید آقای راننده روی سایت جام جم انلاین

سلام بچه ها ... ممنون که به وبلاگ ما دو نفر سر میزنید .

گروه فرهنگی و هنری جام جم انلاین در قسمتی به نام نسل سوم یکی از داستانهای من رو منتشر کرده

ببخشید آقای راننده " داستان کوتاهی است که موفق به کسب عنوان برتر دوازدهمین جشنواره ادبی استان همدان و کسب عنوان نخست اولین جشنواره ادبی ملایر شده . وقت کردید برید سر بزنید و اگر هم لطف کنید نظر بزارید ممنون میشم .

http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100892403103

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 16:29  توسط مصطفی و فاطمه  | 

داستان دخیل مصطفی به دور نهایی نهمین جشنواره داستان بانه راه پیدا کرده

جشنواره بانه بعد از سالها توقیف دوباره شروع به کار کرده و قرار روزهای ۷ و ۸ و ۹ آذرماه ۱۳۸۹    ۸۰ داستان نویس برگزیده از میان ۹۰۰ نویسنده شرکت کننده دور هم توی سالن اداره ارشاد بانه جمع بشن و برگزیده ها رو تشویق کنند . توی دوره های قبلی یعنی ۸ دوره قبل بچه های ملایر تونستند گل بکارند و برگزیده بشن حالا امسال مصطفی نماینده بچه های داستان نویس ملایر تو جشنواره بزرگ بانه است و قراره داستان " دخیل " اش رو داور ها بخونند و ... خدا کنه بتونه مقام بیاره و دوباره  نویسنده های ملایری رو سربلند کنه . برامون دعا کنید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:21  توسط مصطفی و فاطمه  | 

گریه

سلام بچه ها

 این روز ها خونمون پر از گریه است  یه هفته ی پیش بود که با گریه مصطفی از خواب بیدار شدم . می دونید    بابا بزرگش به رحمت خدا رفت     نتونستم آرومش کنم . از خدا می خوام همیشه سالم و شاد باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:32  توسط مصطفی و فاطمه  | 

lovely

 

yuyu

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 15:45  توسط مصطفی و فاطمه  | 

چاپ داستان مصطفی توی رودکی

سلام

خبر ها رو شنیدین . اگه نشندین تا بگم ولی قبلش برید آخرین شماره ی رودکی رو بخرین تا خودتون خبر ها رو مطالعه فرمایید . آقا حسن رو می گم همون داستان مصطفی که درباره ی دوتا پسر بچه اس که.. زرنگ بازی در نیارین برین مجله رو بخرین اگه پیدا کردین یکی هم واسه ما بخرین با هم حساب می کنیم به من میگن زن نمونه ببینید چه قدر پز شوهرم رو می دم ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 15:28  توسط مصطفی و فاطمه  | 

پنجمین جشنواره ادبی ملایر با معرفی بهترینهای شعر و داستان ملایر به کار خود پایان داد

پنجمین فصلواره ادبی ملایر با تمام مشکلهای پیشرو بلاخره به سلامت برگزار شد .مراسم اختتامیه در سالن فرهنگیان با حضور جمع کثیری از نویسندگان و شاعران جوان و پیشکسوت و حضور رمضانی ریاست اداره ارشاد و تکلو ریاست اداره آموزش و پرورش ملایر پایان گرفت . در ابتدای جلسه از برگزیدگان مسابقه مقاله نویسی قهرمان خان پاکبین آورزمانی که مقالات درباره اشعار و زندگی هنری این شاعر و روشنفکر نامی ملایر بوده . بعد از تقدیر از این برگزیدگان مصطفی میرزایی دبیر جشنواره و ریاست انجمن نویسندگان جوان ملایر در مورد چگونگی برگزاری جشنواره سخن گفت و به تفکیک مراحل برگزاری پرداخت . میرزایی با اشاره به تعداد آثار ارسالی حذف بیش از ۳۵ داستان و شعر را از میان ۱۰۰ اثر را مشکل ترین مرحله قلمداد کرد و ادامه داد که اولین نیت از برگزاری جشنواره فصلی کشف نو قلمان با استعداد و شاعران و نویسندگان آینده دار ملایر بود که شاید در جشنواره های ژیشین خیلی تحقق نیافت اما این جشنواره به حق جشنواره کشف استعدادها بود . برگزیده شدن چهره های نوجوانی که کمتر از یکسال است به جمع هنرمندان عرصه ی شعر و داستان پیوسته اند . بعد از سخنان میرزایی محسن جعفری - مریم عابدی و افسانه عزیزی خواه - به شعر خوانی پرداختند .

نکته قابل توجه و خوب این جشنواره در بخش اهدای جوائز اتفاق افتاد و آن دعوت از شاعران و نویسندگان پیشکسوت برای داده جوائز به برگزیدگان بود که با هدف معرفی این عزیزان به جوانان و نوجوانان هنر دوست صورت گرفت ... فاطمه موسوی از سوی هیئت داورا بیانیه این گروه را قرائت نمود . موسوی با اشاره به تعداد اثار و کیفیت آنها شرکت کنندگانی را که مقام کسب ننموده اند را به بردباری و مطالعه زیاد دعوت نمود و برگزاری این نوع جشنواره ها را گردهمایی هنرمندان دانست و دادن جوائز را بهانه ای برای آشنا شدن نسل جدید با استادان و پیشکسوتان قلمداد نمود .

در ابتدا استاد کشاورزیان - استاد رنجبر - استاد مرتضی ادیب نیا  سه شاعر و محقق ادبی کشور جوائز نفرات تقدیری سه بخش جشنواره را اهدا نمودند

طبق آرای داوران پنجمین جشنواره فصلی ملایر متشکل از استاد ناصر صارمی - خانم مریم زندی و سرکار خانم فرشته رسولی در بخش شعر نو و کلاسیک - استاد محمدرضا عباس زاده - خانم فاطمه موسوی و آقای مجید سیدین خراسانی افراد زیر از سوی ایشان تنها شایسته تقدیر دانسته شدند .

در بخش شعر نیمایی سراینده شعر ((برگی زیر پای بهار )) خانم سارا واحدی

در بخش شعر کلاسیک سراینده غزل (( نگاه تو )) آقای جواد غیاثوند

در بخش داستان کوتاه نویسنده داستان (( پیرمردی به جای من توی آیینه )) آقای سجاد سلیمانی

اهدای جوائز بخش دوم را استادان غلامرضا بکتاش - مراد طاهرنیا - ناصر صارمی انجام دادند . هیئت داوران در این بخش نفرات زیر حائز رتبه ی سوم جشنواره دانستند .

در بخش شعر نیمایی سراینده شعر سپید (( عروسی درختها )) خانم نرگس بابا رئیسی

در بخش شعر کلاسیک سراینده رباعی (( پیروان سکوت )) آقای مهدی روزبهانی

در بخش داستان کوتاه نویسنده داستان (( گلی جان شب بخیر )) خانم فاطمه بیرانوند

استادان جعفر غزاله - ولی ا... زمان - علامراد شریفی جایزه نفرات دوم جشنواره را اهدا کردند . داوران جشنواره آثار و نفرات زیر را شایسته دریافت عنوان دوم دانستند .

در بخش شعر نیمایی سراینده شعر (( قرار بود قراری نباشد )) خانم لیلا واحدی

در بخش شعر کلاسیک سراینده غزل (( دوستت دارم فرشته )) آقای سعید حسین پور

در بخش داستان کوتاه نویسنده داستان (( چیزی میان روشنی و تاریکی )) خانم مریم کرمی

ریاست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آقای نصرت ا... رمضانی - مصطفی پور کریمی شاعر برگزیده جشنواره بزرگ شعر عاشورایی کشور - هوشنگ جعفری جوزانی نویسنده بزرگ ملایری و فرزند ارشد استاد قهرمان خان پاکبین  آرش پاکبین جوائز نفرات برتر و داوران را اهدا نمودند .

طبق رای هیئت داوران پنجمین فصلواره ادبی ملایر در بخش شعر نیمایی به دلیل تصویر گری زیبا ایجاد حس  و آهنگین بودن اثر جایزه بهترین شعر ملایر به سراینده شعر سپید (( سوژه عکس های شما )) سرکار خانم نرگس شیرزادی اهدا گردید .

هیئت داوران بخش شعر کلاسیک نیز به دلیل موضوع زیبا پرداخت شاعرانه و تاثیر گذاری خوب شعر بر مخاطب جایزه بهترین شعر کلاسیک ملایر را به سراینده غزل زیبای(( روضه های خودت )) جناب آقای محسن جعفری اهدا نمودند .

اما هیئت داوران بخش داستان کوتاه عنوان بهترین داستان نوشته شده ملایر را به دلیل ایجاد حس تعلیق - مدیریت خوب داستان و استفاده از تصویرهای نو به نویسنده داستان (( حمام )) جناب آقای داود صفی اهدا نمودند .

در ژایان معرفی برگزیدگان جوایز استاد ناصر صارمی - خان مریم زندی - خانم فاطمه موسوی و آقای مجید سیدین خراسانی داوران ملایری جشنواره به ایشان داده شد و جایزه خانم فرشته رسولی و استاد محمدرضا عباس زاده دو داور غیر بومی به صورت نمادین اهدا گردید تا در اولین فرصت برای ایشان به آدرس پستیشان ارسال گردد . جشنواره فصلی ششم به دلیل میزبانی ملایر برای برگزاری جشنواره ادبی استان همدان در زمستان ۸۹ به احتمال زیاد به بهار ۹۰ موکول می گردد . با فراخوان جشنواره ادبی ملایر در روزهای آینده به روز خواهیم شد . در پناه ایزد منان باشید . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 19:49  توسط مصطفی و فاطمه  | 

عکس ما دو نفر توی کاخ نیاوران

عید امسال بود که ما دو نفر به همراه کلی آدم که اونا هم دو نفری و سه نفری و تک نفری بودن رفتیم کاخ نیاوران ... قبل از این رفتن و دیدن و غصه خوردن چیزای زیادی شنیده بودم . ولی هیچ کدوم از اون چیزها رو ندیدم . یکی از پیر زنهای داخل کاخ اصلی به هر قسمت از کاخ می رسیدیم با دست اشاره می کرد و جاهایی که خالی بود رو نشون میداد و میگفت که اینجا چه چیزی بوده و العان نیستش ...

ما دو نفر توی حیاط کاخ نیاوران ...

قسمت جالب کاخ اتاقهای بچه ها بود خیلی برام جالب بود که توی هر اتاق کتابخونه های بزرگی گذاشته بودند و پیر زن میگفت کلی از کتابها رو برداشتند . کتابهاییی از معروفترین نویسنده های اون موقع دنیا ... نظم و ترتیب و چیدمانی که مسئولین می گفتند هیچ دستی بهشون نخورده آدم رو جذب میکرد . به هر حال این کاخ تماشایی اون چیزی نبود که شنیده بودیم . کاخی که روزی محل برو بیای آدمهای بزرگی بوده که عکسشون توی اتاق کار محمدرضا پهلوی به دیوار آویخته شده بود . فرمانده انقلاب چین - روسای اول شوروی سابق - فرمانده ها و وزرای امریکایی و ...کاخ بزرگی که حالا به قول آقایان آینه عبرتی شده و منبع درآمدی و محل تفریح آدمهایی که شاید اون موقع حتی نگاهش نمی تونستند بکنند چه برسه که توش قدم بزنند و لذت ببرند . این خیلی خوبه که تاریخ ما هی داره  به مرور کاخهای دیدنیش یا آینه های عبرتش  بیشتر و بیشتر میشند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 16:4  توسط مصطفی و فاطمه  | 

عکس من (مصطفا)

هی درخواست کردید هی کامنت گذاشتید هی گفتید هی مجبورم کردید تا آخر مجبور شدم عکس شب عروسیم رو پخش کنم ... بیا بینم میخواید چکارش کنید .

آخه عکس دامادی من به چه دردتون میخوره . نرید با فتو شاپ خدایی نکرده از این بازیگرای معروف بنشونید کنارم . هرچند از فردا میره تو موبایل کل مردم دنیا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:14  توسط مصطفی و فاطمه  |