X
تبلیغات
داستانهای یک زن و شوهر

داستانهای یک زن و شوهر

داستانهای ما 2 تا

503

یک داستان داغ داغ از من(فاطمه) زودتر بخونینش تا بیات نشده

به نام خدا

503

دو لیوان چای می ریزم تا با هم بخوریم، می نشینم کنارش روی کاناپه ی قدیمی یمان ، ریموت را بر می دارد و کانال ها از پی هم می روند بدون اینکه بتوان تصویرشان را دید یا حتی صدایشان را شنید.

–        می خوام دوباره شروع کنم ، ببین ... دفترم را به طرفش دراز می کنم 

–        نگاه کن ، یادته بهناز چایی ریخت روش ؟ داشتم بابک رو عوض می کردم که بهناز استکان  رو، روش دمر کرد ، ببین جلد ش زرد شده یه سری از نوشته هام هم ...    سرش را می خاراند و روی شبکه ای متوقف می شود 

–        عجب فیلمیه ، یه مشت تخمه نداری بشکنیم؟

–          بزن شبکه ی  مدل لباس می خوام یه مدل خوب بدم واسه عروسی بابک برام بدوزن نمی خوام فامیلا ی عروس فکر کنن مادر دوماد پیره...  توی چشم هایش نوری جان می گیرد و خط لبخند پهن می شود تا کنار گوش هایش

–       فک کردی لباس جونارو بپوشی جوون می شی ؟

–        نه اینکه تو جوون موندی؟    لبخندش پهن تر می شود

–       مهم اینه که کی هنوز خاطر خواه  داره  خانم .

لیوانم را بر می دارم ومی نشینم پشت میزم توی کتابخانه امان ،من چایم را با کتاب هایم می خورم و او با تلوزیون.

همه ی این کتاب ها را با هم خریدیم هر ماه برایشان پولی کنار می گذاشتیم. البته حالا نصف قفسه ها پر شده از کتاب های بابکم. همه درباره ربات و ربوتیک و از این قبیل کتاب هاست . چایم را سر می کشم .  لکه ی چای روی دفترم دهن کجی می کند باید تایپشان کنم، یا اینکه جای دیگری  پاکنویسشان کنم. بابکم که برود وقتم بیشتر می شود، همین روز هاست که بچه ی بهناز هم متولد شود . طفی بچه ی او هم مثل خودش وقت نشناس از آب درآمد درست حالا که آرایشگاهش رونقی گرفته این بچه هم قوز بالای قوز  شده ، حتی یکبار طفلکم خواست سقطش کند شوهرش نگذاشت خودم هم زیاد موافق نبودم  کلی گریه می کرد درست مثل خودم وقتی بهناز را حامله بودم . تولد بهنازو  بابک،  من را زن خانه کرد.  زن خانه...؟ 

دلم هوای نوشتن می کند برای همین دفترم را پیدا کردم باید برنامه ریزی کنم تا هم به کار هایم برسم و هم دوباره شروع کنم .

-         مامان ... مامی ... .. کجایی ؟ لباسام بوی گه گرفتن بشورشون .

صدای بابکم دلشوره به جانم  می اندازد . باید نهار درست کنم و آشپز خانه را تمیز

-         خانمم نهار میاد اینجا دمت گرم یه چیز آبرومندانه درست کن.

پیاز ها توی ماهی تابه تفت می خورند و از قابله بخار بلند می شود مثل تنم که حس می کنم بخار کرده و حس دم کردگی به من دست می دهد انگار توی حمام باشم ، برنج را آبکش می کنم .مور مورم شده  شاید دارم سرما می خورم یا که نه شاید از آبی باشد که کف آشپز خانه ریخته ام ، باید زیر کابینت ها را هم تمیز کنم . آب سرد می ریزد روی کاهو هایی که خرد کرده ام ، انگاری یک چیزی توی استخوان هایم یخ میزند مثل هویجی که از فریزر آورده ام  بیرون  همراه هویج نوک انگشتم را هم رنده می کنم خون می ریزد روی رنده و هویج سرخ می شود ،دو ماهی میشود هیچ خونی ندیده ام به چیز بی مصرفی تبدیل می شوم  تا بهانه ای باشد برای ازدواج مجددش مثل این هویج های رنده شده ای که باید دور بریزمشان و هویج تازه ای بردارم.

سفره را پهن می کنم بهناز دستش را روی شکمش گذاشته با تلفن حرف می زند خانم بابک هم توی کتاب خانه بین کتاب ها می لولد آن سه تا هم مثل همیشه پای تلوزیون اخبار می بینند و درباره ی مسائل بی اهمیت مهمشان حرف می زنند،باید یک میز غذا خوری بزرگ تر بگیریم وقتی منشینم  زانو هایم تیر می کشند

-         بچه ها ...! بیاین پای سفره

بشقاب ها خالی می شوند و شکمشان پر

 -   دست شما درد نکنه 

-         دست درست مامان ولی کاش پیازاشو ریز تر می کردی .

-         ممنون مادر خیلی خوش مزه بود

-          یه چایی واسمون بریز، راستی دست درد نکنه خانم، ولی اوایل بهتر بودی

شکم گنده اش را جمع می کند و می برد-  اگه من اویل بهتر بودم تو از اولش هم خوب نبودی ، این حرف را با آخرین لقمه ام می خورم و درد توی معده ام می پیچد  - بهناز تو که چیزی نخوردی؟

دوباره گوشی اش را بر می دارد می رود وردست پدرش شاید صدایم را نشنید سفره را پاک می کنم .وقتی بلند می شوم  پایم سر شده می کشمش تا به سینک برسم دلم درد می کند مثل روز هایی شده ام که  اولین خون را توی لباس زیرم دیدم سینه هایم هم درد می کند درست مثل آنوقت ها با این تفاوت که شاید دیگر هیچ خونی نبینم نمی دانم

-         پس این چایی چی شد ؟

آخرین قاشق را آب می زنم  و چای می ریزم توی شش تا لیوان،   بهناز و شوهرش مجله ای را ورق می زنند  پدرشان فرو رفته توی تلوزیون چایشان را جلویشان می گذارم همه که رفتند می نشینم می نویس سوِژ ی زن خانه داریست که تصمیم می گیرد زندگی اش را عوض کند  در می زنم دست بابک بیرون می آید سینی را می گیرد و بعد صدای ریز خنده ی زنش یا شاید جیغ کشید انگار . می روم میوه بیاورم

-         می گم اوایل بهتر بودی اینکه سرده ،خیلی اذیت می کنی ما رو تازگی ها ،عوضش کن

-         اگه از تلوزیون بیای بیرون به موقع می خوریش . بابک توی قاب در ظاهر می شود  -  مامان، این چاییه که یخ  بود !

دوباره چای میریزم  و می نشینم ، - اوه اوه سوختم با آتیش پختیش ؟  دلم می خواهد یک چماغ بردارم دو تا خودم را بزنم یکی او را تا دلم خنک  شود . روز به روز هم کلفت تر می شود باید برایش پلیور  تازه ای ببافم ، مجله ای بین بچه ها دست به دست می شود – اون چیه ؟ - هیچی  درباره ی جدید ترین ربات های دنیاست  ببین این یکی همه کار ها ی خونه رو انجام می ده ، اینم از بچه ها مراقبت می کنه این یکی هم ...

-         فک کن مامان یه رباط داشته باشی که از بچت مراقبت کنه

-         آره یا از دانشگاه بیای ببینی غذا آماده ست و خونه تمیزه . شوهر بهناز برای اینکه چیزی گفته باشد – تصورشو کنین رباط بیاد شبیه اون کسی که دوسش داری.  بابک توی حرفش می پرد

-         آره مثلن شبیه مامان

-         چرا شبیه من ؟

-         خب شبیه اون کسی که دوسش داریم دیگه  ، - شما کلفت می خواین  ، چرا باید شبیه من باشه ؟

همیشه همین طور شروع می شود به هم چشمک می زنند و شروع می کنند به دست انداختن من – فک کنین مامان ربات باشه  تنظیمش کنیم تا شب، باید براش شماره بذاریم . دخترم ریز می خندد – آره مثلن شماره شناسنامه ی مامان 503  - بسه دیگه چرا منو تنظیم کنین  . سنگی توی گلویم گیر کرده انگار  - بهتره برا خودتون شماره بذارید

چشم های بابک می خندد – نه مامی واسه هر خونه ای یه ربات بسه ... خب 503 واسم یه لیوان آب بیار

اتاق می خندد و من تکه سنگ توی حلق را می بلعم

تا نیمه ی داستانم را نوشته ام نمی دانم چه طور تمامش کنم از همه مهمتر کلی کار دارم گذشته از این مچ دستم بد جوری درد می کند . شام را درست می کنم.  باید بروم اتاق بچه ی بهناز را آماده کنم – 503 ....503 لباسام رو اتو کردی اصلن شستیشون؟  - زنش به دستش می زند – اینجوری نگو بابک مادر ناراحت می شن – نه بابا می دونه شوخیه ٰناراحت می شی 503 ؟ نباید بغض کن باید لبخند بزنم تا کشش ندهد وگرنه نقطه ضعفی می شود برایش – آ...خندید ببین  می گم با جنبه اس ... گاهی دلم می خواد همان چماغ را بردارم و بابک را هم بزنم اما بابکم شوخ طبع است ، زانو هایم صدا میدهند خانه ی بهناز هم که تا دم در خانه خدا پله دارد ،زنگ را فشار می دهم صورت بهناز از در بیرون می اید  اومدی 503 . دلم می لرزد بهناز هم روزی مادر می شود  او هم .. ؟حس می کنم کمی پلکم خیس شده  بهناز در را باز می گذارد – بیا تو  می رود به طرف اتاق بچه اش نم چشمم را می گیرم خیره می شوم به چشم هایش –  اِ،ناراحت شدی ؟بچه نشی ها شوخیه .

فکر نکنم ت ایک سالگی بچه ی بهناز بتوانم بنویسم از وقتی  بابک عروسی کرده کار هایم بیشتر شده بچه  ی بهناز یک بند عَر می زند درست مثل خودش .تازه تمیزش کرده ام شیرش را هم داده ام اما باز عر می زند . بغلش می گیرم غذا را ،هم می زنم . زن بابک هم امتحان دارد خانه ی ما راحت نیست باید بروم برای او هم غذا بپزم ، بچه بهناز توی کالسکه اش خوابیده زنگ می زنم صدای بابک را می شنم  - 503 اومدی؟ دیر کردی؟ - از خونه واستون غذا درست کردم . دماغش را پر از بوی غذا می کند . بچه ی بهناز را روی تختشان خوابانده ام – لباسا توی سبد رخت چرکاست دمت گرم اتوشون هم بکن وقتی شستیشون .  تلفن زنگ میزند  - صدای پدرشان را می شنوم 503 هنوز اونجایی ؟ ببین آبجیم مریضه مهمون داره برو کمکش .  صدای دلم را می شنوم همه ی تنم تبخیر می شود لباس ها توی لباسشویی می چرخند می نشینم کف آشپزخانه آب ریخته ام خیس می شوم  انگاری که زنگ می زنم ،می پوسم انگشت هایم صدا می دهند ، تخت را مرتب می کنم جارو می کشم طبق برنامه ی امروز زن بابک امشب مهمان دارد باید برای مهمانی همه چیز را آماده کنم ، بعد برنامه ی جدید را انجام دهم  ،  صدای بچه را می شنوم در اتاق بزرگ شده صدا از آنجاست خم می شوم بغلش می گیرم لولای کمرم به سختی تا می شود شاید بشکند  .

-         503 یه چایی دیگه هم بیار

-         بابک یادت نره روغن کاریش کنی

-         آره امروز صدای لولاهاش نمی ذاشت بچمو بخوابونه

-         باشه  کلن باید سرویسش کنم

-         503 بیا پاهامو ماساژ بده به عمر کار کردم دادم خوردین حداقل وظیفتو خوب انجام بده

-         برام آب...

-         503 لامپ و خاموش کن می خوام بخوابم

می ایستم کنار قفسه ی کتاب ها  کم کم شارژم  تمام می شود دست هایم بی حرکت شده کاش شارژرم بسوزد ،یادم باشد به بابک بگویم سرویسم کند  . به کتاب ها خیره می شود دفتری با جلد آبی روی کتاب هاست که رویش چای ریخته حافظه و برنامه هایم را چک  می کنم نه .. جایی ندیدمش.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:50  توسط مصطفی و فاطمه  |